لطیفه های فرانسوی با معنی فارسی





 Lorsque l'Enfant Paraît

 


وقتي كودک ظاهر مي شود

Victor Hugo (1802-1885)

***

Lorsque l'enfant paraît, le cercle de famille

وقتي كودک قدم به دنيا مي گذارد، حلقه خانواده


Applaudit à grands cris

با فرياد و هورا بلند كف مي زنند


Son doux regard qui brille

نگاه لطيف و آرامش مي درخشد
Fait briller tous les yeux,

و تمام چشم ها را روشن می کند
Et les plus tristes fronts, les plus souillés peut-être,

و غمگين ترين پيشاني ها و یا  شاید وجنات در هم و برهم


Se dérident soudain à voir l'enfant paraître,
Innocent et joyeux.

بناگاه از هم باز مي شوند با ديدن كودک كه ظاهر می شود

پاک و مسرور


Soit que juin ait verdi mon seuil, ou que novembre

خواه ماه ژوئن آستانه ام را سرسبزكرده باشد يا نوامبر


Fasse autour d'un grand feu vacillant dans la chambre
Les chaises se toucher,

در اتاق اطاق نشیمن، دور آتشي لرزان صندلي ها را کنار هم آورده  باشد


Quand l'enfant vient, la joie arrive et nous éclaire.

وقتي كودک می آید، شادي از راه مي رسد و چشممان را روشن مي كند
On rit, on se récrie, on l'appelle, et sa mère

همه مي خندند، همه  بانگ شادی سر می دهند، صدايش مي زنند و مادر
Tremble à le voir marcher.

با تماشاي کودکش که قدم برمیدارد به وجد می آید.

 



Quelquefois nous parlons, en remuant la flamme,
De patrie et de Dieu, des poètes, de l'âme
Qui s'élève en priant ;
L'enfant paraît, adieu le ciel et la patrie
Et les poètes saints ! la grave causerie
S'arrête en souriant.

La nuit, quand l'homme dort, quand l'esprit rêve, à l'heure
Où l'on entend gémir, comme une voix qui pleure,
L'onde entre les roseaux,
Si l'aube tout à coup là-bas luit comme un phare,
Sa clarté dans les champs éveille une fanfare
De cloches et d'oiseaux.

Enfant, vous êtes l'aube et mon âme est la plaine
Qui des plus douces fleurs embaume son haleine
Quand vous la respirez ;
Mon âme est la forêt dont les sombres ramures
S'emplissent pour vous seul de suaves murmures
Et de rayons dorés !

Car vos beaux yeux sont pleins de douceurs infinies,
Car vos petites mains, joyeuses et bénies,
N'ont point mal fait encor ;
Jamais vos jeunes pas n'ont touché notre fange,
Tête sacrée ! enfant aux cheveux blonds ! bel ange
À l'auréole d'or !

Vous êtes parmi nous la colombe de l'arche.
Vos pieds tendres et purs n'ont point l'âge où l'on marche.
Vos ailes sont d'azur.
Sans le comprendre encor vous regardez le monde.
Double virginité ! corps où rien n'est immonde,
Âme où rien n'est impur !

Il est si beau, l'enfant, avec son doux sourire,
Sa douce bonne foi, sa voix qui veut tout dire,
Ses pleurs vite apaisés,
Laissant errer sa vue étonnée et ravie,
Offrant de toutes parts sa jeune âme à la vie
Et sa bouche aux baisers !

Seigneur ! préservez-moi, préservez ceux que j'aime,
Frères, parents, amis, et mes ennemis même
Dans le mal triomphants,
De jamais voir, Seigneur ! l'été sans fleurs vermeilles,
La cage sans oiseaux, la ruche sans abeilles,
La maison sans enfants !

 

 

 

 

A ma Fille Adèle

Demain, dès l'Aube…

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 14:35 توسط Alireza |



تست وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 16:32 توسط Alireza |



   در افسانه هاي هندي آمده است كه خداوند موجودي را خلق نمود و نامش را مرد گذاشت و پرسيد: " آيا راضي هستي؟"

Dans les légendes indiennes, l'on raconte que Dieu créa un être, l'appelant  l'homme, lui demandant:" es-tu content?

 

 

جواب شنيد هرگز.

Pas du tout, répondit-il

 

فرمود چه مي خواهي تا بدان راضي شوي.

Qu'est-ce que tu veux pour que tu sois satisfait? Lui dit Dieu. 

 گفت: آينه اي مي خواهم كه بزرگي خودم را در آن ببينم،

"Je veux, dit-il, un miroir qui reflète ma taille

 

 

 

 

 بالشي مي خواهم كه وقت خستگي بر آن تكيه زنم،

Un oreiller contre lequel je l'appuie

 

صندوقچه اي مي خواهم كه جواهراتم را در آن بگذارم،

Un coffre où je mets mes bijoux

 

 نقابي مي خواهم كه در وقت ضرورت پشت آن مخفي شوم،

Un voile derrière lequel je me caches lorsqu'il  faudrait.

 

 مشعلي مي خواهم كه بدان راهنمايي شوم،

Une torche qui me montre le droit chemin

 

 و انديشه اي مي خواهم كه ذهنم را بدان مشغول سازم.

Et   une réflexion qui hante mon esprit

 

و خداوند ....را خلق نمود.

 

Et Dieu créa …

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:14 توسط Alireza |



به خاطر بسپار که کلمات محبت آمیز اثر شفابخشی معجزه آسایی دارند.

 

N'oublie pas les que paroles de tendresse exercent leur effet miraculeux sur la santé du corps et de l'esprit

 



Rappele-toi que la blessure de paroles cruelles demeure au fond des esprits des hommes.

 

 

به خاطر بسپار که زخم کلمات بی رحمانه در عمق روح آدمیان باقی می ماند.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 6:0 توسط Alireza |





Now it's time to turn off the light

Now it's time to - say goodbye

 Planet colors is coming back Once again - someday

Time was flying by, on silent wings

 Now we have to say goodnight Time was flying by,

we gave our best

Now we're turning off the light

The love you gave

 - is our strength We're now at the end - and soon we'll come back again

Time was flying by, the lights go off The curtain has to fall again

 Time was flying by, you gave us joy We say goodbye and wave our hands

 Now it's time to turn off the light Now it's time to - say goodbye

 Planet colors is coming back Once again - someday Hope you enjoyed the show

Now it's time to go

We thank you for a party we will never forget

 Now it's time to turn off the light Planet colors, say goodbye, say goodbye Time to turn off the light For saying good night We thank you for coming Time to turn off the light For saying good night We hope you enjoyed the show Hope you enjoyed the show Now it's time to go We thank you for a party we will never forget

Now it's time to turn off the light Planet colors, say goodbye, say goodbye Being with you has been an important part of my life To see your smiling faces ,to feel your energy Knowing you've come a long way to be a part of the show We will always come back,

whenever you need us From the bottom of my heart, I thank you

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 15:54 توسط Alireza |



 

آموزش زبان را اگر را یک مهاجرت نام بنهیم مهاجرتی خواهد بود به دنیای واژه ها ، کلمات ، اصطلا حات و ضرب المثل ها  و هر آنچه در وسعت بی انتهای یک زبان زنده ، فرد زبان آموز را مجذوب خود می کند . اقیانوسی از واژه ها که هر کدام رنگ و بو و مزه ی ویژه ای دارند و آدمی را در راهرو های  طویل و درازا به اعماق دنیایی پر پیچ و خم ،مرموز، دوست داشتنی و  اسرارآمیزسوق  می هند.

 دنیایی زیبا و جنگلی پر از شاخ و برگ  که هر چه انسان می خواهد راهی برای بیرون رفتن پیدا کند بیشترمجذوب زیباییهایش می شود، دراعماق آن فرو می رود و عالم جدیدتری را کشف نموده حیران و سرگردان تر می شود . از این جاست که زیبایی یک زبان کم کم در ذائقه ی مترجم و زبان دان احساس می شود.

ترجمه به انسان نوعی vision du monde  یا جهان بینی می دهد با دامنه ای بسیار گسترده. ترجمه دنیایی است زیبا و بسیار گسترده که اگر انسان وارد آن شود دیگر از آن بیرون نخواهد آمد. اگر مترجم را خائن می گویند بعلت امر غامض و دقیق ترجمه است.  ترجمه را اگر نوعی قضاوت  کردن به حساب آوریم جزء سخت ترین و دقیق ترین قضاوت قلمداد می شود چرا که  فرد مترجم بار معنایی یک مفهوم را  از زبان مبدأ می گیرد و معادل آن را با همان قدرت اثرگذاری با گذاشتن واژه های متناظر در زبان مقصد بازآفرینی می کند. چقدر باید مترجم توانمند باشد تا در کفه ی دیگر ترازو واژه  یا واژه هایی قرار دهد که بار معنایی واژه مبدأرا در ذهن خواننده ایجاد کند. بنابراین هر قدر مترجم به دو زبان تسلط بیشتر و بهتری داشته باشد قاضی بهتری در ترجمه کردن خواهد بود و  بعبارتی درجه خیانتش به متن کمتر خواهد شد.

 

علت درک غلط در ترجمه

 

علت اول: عدم تسلط بر زبان مبدأ

علت دوم: تحلیل نحوی  غلط متن مبدأ

علت سوم: عدم آشنایی با واژگان متن مبدأ

علت چهارم: عدم آشنایی با محتوای متن مبدأ(موضوع متن مبدأ) مثلا ما در ترجمه متن بیو شیمی یا انفورماتیک راحت نخواهیم بود و نیاز به شناخت واژه های تخصصی و دانستن اطلاعات تخصصی ویژه در زمینه متن در حال ترجمه است)

علت پنجم: تحلیل و تأویل  غلط متن مبدأ

علت ششم: پیش فرض های غلط از متن و از محتوای آن

نارسائی در بازآفرینی متن مفصد در مقوله ی نقد کیفی جای می گیرد. اگر از یک فرد معمولی که نقد ترجمه را نمی شناسد بپرسیم ترجمه ی کتاب چگونه بود و او بگوید چنگی به دل نمی زد قضاوت مهمی خواهد بود.

انواع خطاهای کوچک

١- حذف بی مورد. اگر مربوط به کلمه یا اصطلاح باشد خطای کوچک و اگر مربوط به صفحه یا پاراگراف باشد  خطای بزرگ و نابخشودنی است و حکم اعدام دارد.

٢ -  اضافه ی بی مورد: اشکال ندارد که مترجم یک یا دو کلمه را اضافه کند ولی اگر بیمورد باشد خطای کوچکی محسوب خواهد شد. برای زیبا کردن متن و درک بهتر آن می توان یکی دو کلمه اضافه کرد.

٣ -  خطاهای سجاوندی

٤ – غیر منطقی بودن عبارات

٥ -  معنای غلط مثلا اگر به جای گل یاس بگوید گل رز این یک خطای کوچک است ولی اگر به اعدام بگوید حبس ابد خطای بزرگی مرتکب شده است.

٦ – نارسا بودن عبارات

٧ – ترجمه لفظ به لفظ

در خصوص خطاهای سجاوندی یعنی بجای علامت سؤال، علامت تعجب بگذاریم بجای علامت تعجب علامت سؤال بگذاریم. اگر این ها تکرار شود خطا حساب نمی کنیم مثل املا که اگر فردی یک کلمه را چند با غلط بنویسد فقط یک بار باید غلط بگیریم. در خصوص غیر منطقی بودن عبارات این را جزو خطا های کوچک می دانیم و مربوط به عناصر متن است. علائم خاصی در رمان، نمایشنامه ، داستان و غیره بکار می بریم.  مثلا در رمان، دیالوگ را چگونه شروع می کنیم. آیا اول سطر گیومه می گذاریم؟ توصیف چگونه باید باشد؟ شخصیت پردازی عینا باید منتقل شود. عناصر مربوط به داستان و نمایشنامه را باید رعایت کنیم.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 14:19 توسط Alireza |



Des meubles luisants,

Polis par les ans,

Décoreraient notre chambre ;

Les plus rares fleurs

Mêlant leurs odeurs

Aux vagues senteurs de l'ambre,

Les riches plafonds,

Les miroirs profonds,

La splendeur orientale,

Tout y parlerait

A l'âme en secret

Sa douce langue natale.

 

Là, tout n'est qu'ordre et beauté,

Luxe, calme et volupté.

 

Vois sur ces canaux

Dormir ces vaisseaux

Dont l'humeur est vagabonde ;

C'est pour assouvir

Ton moindre désir

Qu'ils viennent du bout du monde.

- Les soleils couchants

Revêtent les champs,

Les canaux, la ville entière,

D'hyacinthe et d'or ;

Le monde s'endort

Dans une chaude lumière.

 

Là, tout n'est qu'ordre et beauté,

Luxe, calme et volupté

 

Baudelaire

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 20:11 توسط Alireza |



Un bon avocat connaît la loi… un grand avocat connaît le juge.

وکیل خوب  قانون را  می شناسد..... یک وکیل بزرگ قاضی را می شناسد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 19:42 توسط Alireza |



Il faisait si froid la semaine dernière que j'ai vu des avocats avec les mains dans leurs propres poches...

هفته ی قبل آنقدر هوا سرد بود که دیدم وکیل ها دست هایشان توی جیب خودشان

 

Comment pouvez-vous savoir si un avocat ment?
- Ses lèvres bougent  

از کجا می توانید بفهمید که یک وکیل دروغ می گوید؟

- لبهایش تکان می خورد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 20:41 توسط Alireza |





  Dans un cabinet d'avocat, j'ai vu cette illustration qui résume bien le sentiment général au sujet de cette profession : L'illustration montrait deux hommes qui se disputaient une vache, l'un tirant l'animal par les cornes, et l'autre par la queue. L'avocat, lui était représenté en train de traire la vache...

 

در دفتر یک وکیل، تصویری را مشاهده کردم که بطور خلاصه بیانگر احساس  عمومی افراد  در باره  این شغل است . تصویر ، دو مرد را نشان می داد که بر سر گاوی مرافعه داشتند. یک نفر  شاخ های گاو را می کشید دیگری از طرف دیگر دمش را و وکیل هم در حال دوشیدن گاو بود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 21:12 توسط Alireza |



124. Une féministe acharnée affirme :

-         L’homme ne compte pas. La preuve est qu’à sa naissance, on demande : « comment va sa mère ? » Quand il se marie : « Est-ce que sa femme est jolie ? » et quand il meurt : « Que laisse-t-il à sa veuve ?

يك فمينيست (طرفدار زن) دو آتشه تصديق مي كند كه:

- روي مرد حساب باز نمي كنند. دليل قاطع اينست كه در بدو تولدش مي پرسند:« حال مادرش چه طور است؟» وقتي كه ازدواج مي كند:« آيا زنش زیبا است؟» و وقتي كه از دنیا رفت :« چه  براي زنش باقی گذاشت؟»

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 10:19 توسط Alireza |



Mais, quand d’un passé ancien rien ne subsiste, après la mort des êtres, après la destruction des choses, seules, plus frêles mais plus vivaces, plus immatérielles, plus persistantes, plus fidèles, l’odeur et la saveur restent encore longtemps, comme des âmes, à se rappeler, à attendre, à espérer, sur la ruine de tout le reste, à porter sans fléchir, sur leur gouttelette presque impalpable, l’édifice immense du souvenir.

 

 Marcel Proust

À la recherche du temps perdu

 

Du côté de chez Swann

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 21:30 توسط Alireza |



27.  Dans un grand magasin, un samedi après-midi alors qu'elle fouille dans son sac à la recherche de sa carte de crédit, une femme fait tomber une télécommande de télévision. La caissière regarde la femme bizarrement et lui demande : - Vous trimballez souvent votre télécommande dans votre sac ? - Non... En fait, mon mari n'a pas voulu m'accompagner pour faire les courses avec les enfants. J'ai trouvé que ce serait une bonne petite vengeance personnelle...  

 دريك سوپرماكت، بعد از ظهر شنبه،يك خانم از داخل ساكش  كارت اعتباري اش را می خواهد بردارد كه ناگهان كنترل تلويزيون روي زمين مي افتد. صندوقدار هاج و واج خانم را ورانداز مي كند و مي پرسد:- شما هميشه كنترل تلويزيون را داخل ساكتان حمل می کنید؟

 - نه ،راستش را بخواهيد، شوهرم نخواست با  بچه ها براي خريد با من بیان. با خود گفتم كه اين می تواند يك انتقام شخصي كوچك باشد. 

    

28. Un homme entre dans une bibliothèque et demande à la préposée : - Madame, pouvez-vous m'aider à chercher un livre ? - Certainement, monsieur, lequel ? - "L'homme, le sexe fort", écrit par Émile Girard.

 - Les livres de science-fiction sont au sous-sol, monsieur. ...

مردي وارد كتابخانه اي مي شود واز سرپرست آن مي پرسد: - ببخشیدخانم، مي توانيد  در جستجوي كتابي به من کمک كنيد؟

- البته آقاي محترم، كدام يكي؟

« مرد، جنس برتر ،اثر اميل ژيرار»

- كتابهاي علمي- تخيلي در طبقه  پايين هستند آقای محترم!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 17:3 توسط Alireza |



Blagues:  Un petit citadin demande à un berger : - Combien avez-vous de moutons ? - Je ne sais pas, mon bonhomme... - Chaque fois que j'ai voulu les compter, je me suis endormi ! ...

 

یک بچه شهری ار چوپانی می پرسد: - چند تا گوسفند دارید؟

-  نمی دانم هر وقت که می خواهم آنها را بشمرم خوابم می بره
  

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 9:41 توسط Alireza |




55 - Un russe, un cubain, un américain et un avocat sont dans un compartiment de train. Le russe prend une bouteille de vodka de son sac de voyage, se verse un verre, le boit et dit:
- En Russie, nous avons la meilleure vodka du monde. Nulle part ailleurs vous ne trouverez de vodka plus fine. Et nous en avons tellement que l'on peut la jeter comme on veut...
Et disant cela, le russe ouvre la vitre et jette le reste de la bouteille par la fenêtre.
Tous les autres voyageurs sont assez impressionnés.
Le cubain prend alors sa boite de havane de sa poche, en sort un, l'allume, commence à fumer et dit:
- À Cuba, nous avons les meilleurs cigares du Monde. La qualité de nos Havanes est reconnue partout dans le monde. Nous en avons tellement chez nous que je peux me permettre de les jeter par la fenêtre.
Une fois encore, tout le monde est impressionné dans le compartiment.
Et à ce moment-là, l'Américain se lève, empoigne l'avocat et le jette par la fenêtre.

یک روسی، یک کوبایی،   یک آمریکایی و یک وکیل در واگن قطاری همسفرند. فرد روسی یک بطری ودکا از ساک مسافرتی اش بیرون می آورد و لیوانی را پر می کند و بعد از نوشیدن به رفقایش می گوید:

-  ما در روسیه بهترین ودکای دنیا داریم. . شما هیج جای دیگری نمی توانید ودکایی  با این کیفیت بیابید و آنقدر زیاد داریم که می توانیم بقیه اش را براحتی  بریزیم دور. با گفتن این حرف فرد روسی پنجره را باز می کند و بقیه شیشه را به بیرون پرت می کند.

همه ی مسافران از این عملش شگفت زده می شوند.

کوبایی  هم جعبه سیگار برگش را بر می دارد یکی را بیرون می آورد و شروع به کشیدن می کند.

-  ما در کوبا بهترین سیگار برگ جهان در اختیار داریم . کیفیت هاوان در تمام دنیا شناخته شده است و  آن قدر بوفور داریم که  می توانم آنها را از پنجره بریزم دور.

بقیه همقطاریهایش از این کار وی متعجب میشوند.

در این هنگام ، آمریکایی بلند می شود وکیل را بغل می کند و از پنجره بیرون می اندازد!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 23:23 توسط Alireza |