دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
مرتضی نوشته:
اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که دوسر دارد
اکبر معارفی نوشته:
بنه سر گر نمی گنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد
در این بیت مولانا طبق روال معمولش از طریق بازی با کلمات به ما می گوید که در موارد تعیین کننده زندگی باید به ندای قلب مان گوش بدهیم نه به تجزیه و تحلیل منطقی. در موارد حساس زندگی (سوراخ سوزن) سر (تفکر منطقی) مانع پیشرفت (عبور از سوراخ سوزن) میشود. در این موارد ندایی اصیل تر در عواطف و احساسات ما باید هادی ما باشند.
اکبر معارفی نوشته:
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
در اینجا مولانا می گوید در شرایط بسیار سخت (میان سخره و خارا) است که باید فریاد برآورد. در چنین شرایطی است که فریاد یک انسان آزاد (ناله مستان) “اثر” گذاشته و میتواند منشاء خیر شود
غیرت نوشته:
تمامت این غزل در این مورد است که انسان به دوست نیاز دارد. جستجوی دوست از طریق آگاهی دل ممکن است. دوستی حالتی است که انسان به آن دیگری بیشتر از خودش اعتماد و ارادت می یابد. این غزل بیان پرشور عشق به زنده گی است
امیرمسعود نوشته:
باسلام و عرض خسته نباشید
در بعضی نسخ مصرع اول بیت دوم به صورت زیر نیز آورده شده است:
در ای بازار مکاران مزن پرسه چو بیکاران
به نظر می رسد با توجه همخوانی معانی بازار و مکار و همچنین پرسه زنی و بیکاری، به صورت فوق به معنا نزدیکتر باشد.
امیرمسعود نوشته:
“در این بازار مکاران مزن پرسه چو بیکاران”
علی کریمی نوشته:
بنه سر گر نمیگـَنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگـُنجد از آن باشد که سر دارد
نمیگـَنجی یعنی گنج نمی شوی و نمی توانی به زندگیات ارزش و اعتباری بدهی
نمیگـُنجد یعنی جای نمی گیرد و همان است که که دوست بزرگوارمان جناب آقای “اکبر معارفی” فرمودند .
صنایع زینت شعر شعرا هستند ولی وقتی شاعر به نهایت استادی رسیده باشد چنین کلمات ثقیل و دور از همی (گـَنج و گـُنج ) مصنوع دست شاعر میشوند.
فائزه نوشته:
با تشکر از مطالب ارائه شده،اگر به بقیه ابیات از لحاظ معنایی توجه شود نهایت تشکر را دارم ودر ادامه این شعر بسیار پندآ

