وقتي كوچولو ظاهر مي شود
Victor Hugo (1802-1885)
***
Lorsque l'enfant paraît, le cercle de famille
وقتي كوچولو قدم به دنيا مي گذارد، حلقه خانواده
Applaudit à grands cris.
با فرياد هاي بلند كف مي زنند
Son doux regard qui brille
نگاه لطيف و آرامش مي درخشد
Fait briller tous les yeux,
و تمام چشم ها را مي درخشاند
Et les plus tristes fronts, les plus souillés peut-être,
و غمگين ترين پيشاني ها ، شايد پر چرك و چروك ترين ها
Se dérident soudain à voir l'enfant paraître,
Innocent et joyeux.
ناگهان از هم باز مي شوند با ديدن كوچولو كه وارد مي شود
معصوم و بي گناه، شاد و مسرور
Soit que juin ait verdi mon seuil, ou que novembre
خواه ماه ژوئن آستانه ام را سرسبزكرده باشد يا نوامبر
Fasse autour d'un grand feu vacillant dans la chambre
Les chaises se toucher,
درتوي اطاق دور آتشي لرزان صندلي ها را به چسپانده باشد
Quand l'enfant vient, la joie arrive et nous éclaire.
وقتي كوچولو مياد، شادي از راه مي رسد و چشمانمان را روشن مي كند
On rit, on se récrie, on l'appelle, et sa mère
همه مي خندند، همه متعجب بانگ بر مي آورند، صدايش مي زنند و مادرش
Tremble à le voir marcher.
با تماشاي کودک که قدم برمی دارد به خود مي لرزد.
Quelquefois nous parlons, en remuant la flamme,
De patrie et de Dieu, des poètes, de l'âme
Qui s'élève en priant ;
L'enfant paraît, adieu le ciel et la patrie
Et les poètes saints ! la grave causerie
S'arrête en souriant.
La nuit, quand l'homme dort, quand l'esprit rêve, à l'heure
Où l'on entend gémir, comme une voix qui pleure,
L'onde entre les roseaux,
Si l'aube tout à coup là-bas luit comme un phare,
Sa clarté dans les champs éveille une fanfare
De cloches et d'oiseaux.
Enfant, vous êtes l'aube et mon âme est la plaine
Qui des plus douces fleurs embaume son haleine
Quand vous la respirez ;
Mon âme est la forêt dont les sombres ramures
S'emplissent pour vous seul de suaves murmures
Et de rayons dorés !
Car vos beaux yeux sont pleins de douceurs infinies,
Car vos petites mains, joyeuses et bénies,
N'ont point mal fait encor ;
Jamais vos jeunes pas n'ont touché notre fange,
Tête sacrée ! enfant aux cheveux blonds ! bel ange
À l'auréole d'or !
Vous êtes parmi nous la colombe de l'arche.
Vos pieds tendres et purs n'ont point l'âge où l'on marche.
Vos ailes sont d'azur.
Sans le comprendre encor vous regardez le monde.
Double virginité ! corps où rien n'est immonde,
Âme où rien n'est impur !
Il est si beau, l'enfant, avec son doux sourire,
Sa douce bonne foi, sa voix qui veut tout dire,
Ses pleurs vite apaisés,
Laissant errer sa vue étonnée et ravie,
Offrant de toutes parts sa jeune âme à la vie
Et sa bouche aux baisers !
Seigneur ! préservez-moi, préservez ceux que j'aime,
Frères, parents, amis, et mes ennemis même
Dans le mal triomphants,
De jamais voir, Seigneur ! l'été sans fleurs vermeilles,
La cage sans oiseaux, la ruche sans abeilles,
La maison sans enfants !
Dans les légendes indiennes, l'on raconte que Dieu créa un être, l'appelant l'homme, lui demandant:" es-tu content?
جواب شنيد هرگز.
Pas du tout, répondit-il
فرمود چه مي خواهي تا بدان راضي شوي.
Qu'est-ce que tu veux pour que tu sois satisfait? Lui dit Dieu.
گفت: آينه اي مي خواهم كه بزرگي خودم را در آن ببينم،
"Je veux, dit-il, un miroir qui reflète ma taille
بالشي مي خواهم كه وقت خستگي بر آن تكيه زنم،
Un oreiller contre lequel je l'appuie
صندوقچه اي مي خواهم كه جواهراتم را در آن بگذارم،
Un coffre où je mets mes bijoux
نقابي مي خواهم كه در وقت ضرورت پشت آن مخفي شوم،
Un voile derrière lequel je me caches lorsqu'il faudrait.
مشعلي مي خواهم كه بدان راهنمايي شوم،
Une torche qui me montre le droit chemin
و انديشه اي مي خواهم كه ذهنم را بدان مشغول سازم.
Et une réflexion qui hante mon esprit
و خداوند ....را خلق نمود.
Et Dieu créa …
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
مرتضی نوشته:
اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که دوسر دارد
اکبر معارفی نوشته:
بنه سر گر نمی گنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد
در این بیت مولانا طبق روال معمولش از طریق بازی با کلمات به ما می گوید که در موارد تعیین کننده زندگی باید به ندای قلب مان گوش بدهیم نه به تجزیه و تحلیل منطقی. در موارد حساس زندگی (سوراخ سوزن) سر (تفکر منطقی) مانع پیشرفت (عبور از سوراخ سوزن) میشود. در این موارد ندایی اصیل تر در عواطف و احساسات ما باید هادی ما باشند.
اکبر معارفی نوشته:
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
در اینجا مولانا می گوید در شرایط بسیار سخت (میان سخره و خارا) است که باید فریاد برآورد. در چنین شرایطی است که فریاد یک انسان آزاد (ناله مستان) “اثر” گذاشته و میتواند منشاء خیر شود
غیرت نوشته:
تمامت این غزل در این مورد است که انسان به دوست نیاز دارد. جستجوی دوست از طریق آگاهی دل ممکن است. دوستی حالتی است که انسان به آن دیگری بیشتر از خودش اعتماد و ارادت می یابد. این غزل بیان پرشور عشق به زنده گی است
امیرمسعود نوشته:
باسلام و عرض خسته نباشید
در بعضی نسخ مصرع اول بیت دوم به صورت زیر نیز آورده شده است:
در ای بازار مکاران مزن پرسه چو بیکاران
به نظر می رسد با توجه همخوانی معانی بازار و مکار و همچنین پرسه زنی و بیکاری، به صورت فوق به معنا نزدیکتر باشد.
امیرمسعود نوشته:
“در این بازار مکاران مزن پرسه چو بیکاران”
علی کریمی نوشته:
بنه سر گر نمیگـَنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگـُنجد از آن باشد که سر دارد
نمیگـَنجی یعنی گنج نمی شوی و نمی توانی به زندگیات ارزش و اعتباری بدهی
نمیگـُنجد یعنی جای نمی گیرد و همان است که که دوست بزرگوارمان جناب آقای “اکبر معارفی” فرمودند .
صنایع زینت شعر شعرا هستند ولی وقتی شاعر به نهایت استادی رسیده باشد چنین کلمات ثقیل و دور از همی (گـَنج و گـُنج ) مصنوع دست شاعر میشوند.
فائزه نوشته:
با تشکر از مطالب ارائه شده،اگر به بقیه ابیات از لحاظ معنایی توجه شود نهایت تشکر را دارم ودر ادامه این شعر بسیار پندآ
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
مرتضی نوشته:
اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که دوسر دارد
اکبر معارفی نوشته:
بنه سر گر نمی گنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد
در این بیت مولانا طبق روال معمولش از طریق بازی با کلمات به ما می گوید که در موارد تعیین کننده زندگی باید به ندای قلب مان گوش بدهیم نه به تجزیه و تحلیل منطقی. در موارد حساس زندگی (سوراخ سوزن) سر (تفکر منطقی) مانع پیشرفت (عبور از سوراخ سوزن) میشود. در این موارد ندایی اصیل تر در عواطف و احساسات ما باید هادی ما باشند.
اکبر معارفی نوشته:
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
در اینجا مولانا می گوید در شرایط بسیار سخت (میان سخره و خارا) است که باید فریاد برآورد. در چنین شرایطی است که فریاد یک انسان آزاد (ناله مستان) “اثر” گذاشته و میتواند منشاء خیر شود
غیرت نوشته:
تمامت این غزل در این مورد است که انسان به دوست نیاز دارد. جستجوی دوست از طریق آگاهی دل ممکن است. دوستی حالتی است که انسان به آن دیگری بیشتر از خودش اعتماد و ارادت می یابد. این غزل بیان پرشور عشق به زنده گی است
امیرمسعود نوشته:
باسلام و عرض خسته نباشید
در بعضی نسخ مصرع اول بیت دوم به صورت زیر نیز آورده شده است:
در ای بازار مکاران مزن پرسه چو بیکاران
به نظر می رسد با توجه همخوانی معانی بازار و مکار و همچنین پرسه زنی و بیکاری، به صورت فوق به معنا نزدیکتر باشد.
امیرمسعود نوشته:
“در این بازار مکاران مزن پرسه چو بیکاران”
علی کریمی نوشته:
بنه سر گر نمیگـَنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگـُنجد از آن باشد که سر دارد
نمیگـَنجی یعنی گنج نمی شوی و نمی توانی به زندگیات ارزش و اعتباری بدهی
نمیگـُنجد یعنی جای نمی گیرد و همان است که که دوست بزرگوارمان جناب آقای “اکبر معارفی” فرمودند .
صنایع زینت شعر شعرا هستند ولی وقتی شاعر به نهایت استادی رسیده باشد چنین کلمات ثقیل و دور از همی (گـَنج و گـُنج ) مصنوع دست شاعر میشوند.
فائزه نوشته:
با تشکر از مطالب ارائه شده،اگر به بقیه ابیات از لحاظ معنایی توجه شود نهایت تشکر را دارم ودر ادامه این شعر بسیار پندآ
Love and Time
Once upon a time, there was an island where all the feelings lived: Happiness, Sadness, Knowledge, and all of the others, including Love. One day it was announced to the feelings that the island would sink, so all constructed boats and left. Except for Love.
Love was the only one who stayed. Love wanted to hold out until the last possible moment.
When the island had almost sunk, Love decided to ask for help.
Richness was passing by Love in a grand boat. Love said,
“Richness, can you take me with you?”
Richness answered, “No, I can’t. There is a lot of gold and silver in my boat. There is no place here for you.”
Love decided to ask Vanity who was also passing by in a beautiful vessel. “Vanity, please help me!”
“I can’t help you, Love. You are all wet and might damage my boat,” Vanity answered.
Sadness was close by so Love asked, “Sadness, let me go with you.”
“Oh . . . Love, I am so sad that I need to be by myself!”
Happiness passed by Love, too, but she was so happy that she did not even hear when Love called her.
Suddenly, there was a voice, “Come, Love, I will take you.” It was an elder. So blessed and overjoyed, Love even forgot to ask the elder where they were going. When they arrived at dry land, the elder went her own way. Realizing how much was owed the elder,
Love asked Knowledge, another elder, “Who Helped me?”
“It was Time,” Knowledge answered.
“Time?” asked Love. “But why did Time help me?”
Knowledge smiled with deep wisdom and answered, “Because only Time is capable of understanding how valuable Love is.”
عشق و زمان
روزی روزگاری، جزیره ای بود که تمام احساسات در آنجا زندگی می کردند. شادی ، غم ، دانش و همچنین سایر احساسات مانند عشق. یک روز به احساسات اعلام شد که جزیره غرق خواهد شد. بنابراین همگی قایق هایی را ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسی بود که باقی ماند. عشق خواست تا آخرین لحظه ممکن مقاومت کند. وقتی جزیزه تقریبا غرق شده بود، عشق تصمیم گرفت تا کمک بخواهد.
ثروت در قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.
عشق گفت: می توانی من را هم با خود ببری؟
ثروت جواب داد: در قایقم طلا و نقره زیادی هست و جایی برای تو وجود ندارد.
عشق تصمیم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتی زیبایی از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.
-”غرور، لطفا کمکم کن”
غرور جواب داد:”عشق، من نمی توانم کمکت کنم . تو خیس هستی و ممکن است به قایقم آسیب برسانی”
غم نزدیک بود ، بنابراین عشق در خواست کمک کرد،” اجازه بده همراهت بیایم”
غم جواب داد:” اه…عشق من خیلی غمگینم و نیاز دارم تنها باشم”
شادی هم از کنار عشق گذشت و بقدری شاد بود که حتی صدای در خواست عشق را نشنید.
ناگهان صدایی به گوش رسید،” بیا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد” صدا، صدای پیری بود. عشق درود فرستاد و به حدی خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتی به خشکی رسیدند، پیری راه خودش را در پیش گرفت.عشق با علم به اینکه چه قدر مدیون پیریست از دانش که مسنی دیگر بود پرسید: “چه کسی نجاتم داد؟ ”
دانش جواب داد:” زمان بود”
عشق پرسید:” زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ ”
دانش با فرزانگی خاص و عمیقی لبخند زد و جواب داد: ” زیرا تنها زمان است که توانایی درک ارزش عشق را داراست”
111. Tu sais, ma femme que je croyais si douce et si calme, eh bien, en réalité, c’est de la dynamite.
- quand tu t’en es- tu aperçu ?
- lorsque je l’ai laissé tomber.
مي داني ، زنم كه خيال مي كردم خيلي ملا يم و آرام است در واقع ديناميت است.
- چه وقتي متوجه اين مسئله شدي؟
- زماني كه ولش كردم كه روي زمين افتاد.
112.- Alors, demande un jeune homme à sa dulcinée, que pensent tes parents de nos projets de mariage ?
- Eh bien, papa n’a encore rien dit et maman attend de savoir ce que pense papa pour pouvoir dire le contraire.
مرد جواني از معشوقش مي پرسد: - خوب ، پس والدينت درباره ازدواج ما دو تا چه نظري دارند؟
- راستش بابا هنوز چيزي نگفته است و مامان منتظردانستن رأي باباست تا بتواند ضد آن را بگويد.
113. Un jeune homme annonce à un de ses amis :
- je viens de me fiancer avec une jeune fille qui est en relation avec les meilleures familles de la ville.
- Félicitations. Et que fait –elle comme métier ?
- Employée au téléphone.
مرد جواني به دوستانش اعلام مي كند:
- من با دختري كه با بهترين خانواده هاي شهر در ارتباط است نامزد كرده ام.
- تبريك مي گويم . و دختر خانم به چه شغلي مشغولند؟
- تلفنچي
─ Avez-vous quelque chose à dire pour votre défense, interroge le président du tribunal.
─ Oui, mon président. Je voudrais vous demander de ne pas retourner en prison ; on m’y a déjà envoyé cinq fois et ça n’a eu aucun effet.
دزدی برای دفعه ششم در محکمه عدالت حاضر می شود.
ریاست دادگاه میپرسد:
آیا برای دفاع از خویش، چیزی برای گفتن داری؟
_ بله جناب رئیس. می خواستم از شما تقاضا کنم که به زندان برنگردم. تا کنون مرا پنج بار آنجا فرستاده اند و هیچ اثری نداشته است.
92. Un couturier expliquait récemment :
─ Quand une femme entre quelque part, les femmes regardent ce qu’elle porte. Les hommes, eux, regardent comme elle porte.
─ Et aussi, dit doucement quelqu’un, sur quoi elle le porte.
چند وقت خويش خياطي توضيح مي داد:
- وقتي يك زن وارد به مكاني داخل شود ، زنها نگاه مي كنند چه پوشيده. آقايان نگاه مي كنند چه جوري آنرا پوشيده.
مردي هم آرام مي گويد:
- و روي چه چيزي آنرا پوشيده.
93. Autrefois, un homme qui mettait beaucoup d’argent de coté était considéré comme un avare, maintenant il est considéré comme un phénomène.
در گذشته، مردي كه پول كنار مي گذاشت به عنوان يك آدم خسيس تلقي مي شد. در حال حاضر چنين مردي را يك پديده مي نامند.
94. Un automobiliste vient de renverser un piéton. Il s’arrête et crie d’un air furieux au malheureux qui est en train de se relever.
- Faites donc attention.
- Pourquoi ? Vous allez reculer ?
اتومبيل سواري فرد پياده اي را سرنگون كرده است. توقف مي كند و با حالتي غضبناك رو به طرف ياروي بدبخت كه دارد بلند مي شود فرياد مي زند:
- معلوم است حواست كجاست!
- چرا؟ مي خواهي دنده عقب بياي؟
95. Un homme est en train de se noyer dans une rivière.
Au secours, au secours, crie-t-il ;
désolé, répond un passant, mais j’ai déjà une médaille de sauvetage.
مردي در حال غرق شدن در يك رودخانه است.
- كمك، كمك،
عابري در جواب:
- حيف كه من قبلا مدال غريق نجات دارم.
96. Nous ne devons épouser que de très jolies femmes, disait Sacha Guitry, si nous voulons que quelqu’un nous en délivre un jour.
اين كلام ساشا گيترياست كه مي گفت:« ما نبايد ازدواج كنيم مگر با زنان بسيار خوشگل؛ اگر كه مي خواهيم روزي كسي آنها را از چنگمان درآورد.»
97. Un homme, ayant un œil au beurre noir rencontre un ami.
C’est ma femme qui m’a fait ça, explique-t-il. Je voulais me pendre et elle est arrivée quand j’étais sur une chaise en train de me passer la corde au cou.
Sans doute une réaction de violence, due à l’amour qu’elle a pour toi.
Non, c’est parce que je n’avais pas mis de papier sur la chaise.
مردي كه چشمش كبود شده است يكي از دوستانش را ملاقات مي كند:
- خانمم اين بلا را بسرم داده. مي خواستم خودم را حلق آويز كنم اما وقتي من روي صندلي در حال رد كردن طناب به دور گردنم بودم، او از راه رسيد.
- لابد اين واكنش به علت عشقي كه به تو دارد انجام داد.
- نه بابا، به خاطر اينكه روي صندلي روزنامه پهن نكرده بودم.
98. - Maître, dit une dame à son avocat, je veux divorcer.
Pourquoi ?
Mon mari a un dédoublement de la personnalité et aucune des deux ne me convient.
خانمي به وكيلش مي گويد:
- عالي جناب، من مي خواهم طلاق بگيرم.
- چرا؟
- شوهرم دو گانگي شخصيت دارد و هيچكدامش بامذاق من جور در نمي آيد.
99. Le mariage, a dit un humoriste, est un film dont le mari est le scénariste et le metteur en scène, mais c’est toujours la femme qui se charge du dialogue et de la sonorisation.
طنز نويسي گفته:« ازدواج فيلمي است كه شوهر در آن صحنه پرداز و كارگردان است اما هميشه زن است كه عهده دار ديالوگ و صداگذاري است.»
100. - Est-ce vrai, demande une jeune femme à son mari, que la première machine parlante a été inventée par Edison ?
- Non, Edison a seulement inventé la première que l’on puisse arrêter.
زني از شوهرش مي پرسد:
آيا حقيقت دارد كه كه اولين ماشين سخنگو به دست اديسون اختراع شد؟ -
- نه، اديسون فقط ماشيني را اختراع كرد كه بتوان آن را متوقف كرد
« Commet avez-vous pu emmagasiner tant de connaissances ? »
-C’est très simple. J’ai toujours pris la précaution d’avoir un livre intéressant à lire quand ma femme me disait qu’elle n’en avait que pour cinq minutes à se préparer.
دانش آموزي از يكي از معلمان مورد علاقه اش مي پرسد:
- چگونه شما اين همه معلومات را ذخيره نموده ايد؟
- خيلي ساده است. هميشه حواسم بوده كه وقتي زنم مي گفته كه براي آماده شدن فقط به پنج دقيقه وقت نياز دارد كتابي جالب خواندني با خودم همراه داشته باشم .
33. -Voyons, demande monsieur le curé, quelle punition a été infligée à Adam, après qu’il ait mangé le fruit défendu ?
Il a été obligé d’épouser Eve.
كشيش سؤال مي كند: - ببينم ، زماني كه حضرت آدم ميوه ممنوعه را خورد، چه جريمه اي در حقش به اجرا درآمد؟
- مجبور شد با حوا ازدواج كند.
34. Mettez-moi vite en prison, demande un monsieur au commissaire de police.
- Pourquoi ?
- J’ai tiré un coup de revolver sur ma femme.
- Et vous l’avez tué ?
- Non, c’est bien pour ça que je veux aller en prison.
- زود مرا به زندان بريد.
- چرا؟
- بطرف خانمم يك گلوله شليك كرده ام.
- او را كشتيد؟
- نه ، به همين علت است كه مي خواهم زنداني شوم.
35. Les maris, a dit un journaliste américain, se classent en deux
catégories :
" Ceux qui doivent leur femme à leur fortune et ceux qui doivent leur fortune à leur femme."
يك روزنامه نگار آمريكايي گفته:« مردها به دو گروه طبقه بندي مي شوند. آنهايي كه ثروتشان درگرو همسرشان است و آنهايي كه همسرشان در گرو ثروتشان است.»
36. Une femme à son mari :
- Chéri, dis moi ce que tu préfères : une femme jolie, ou une femme intelligente ?
- Ni l'une, ni l'autre, chérie, tu sais bien que je n'aime que toi.
خانمي به شوهرش:
- عزيزم، بگو ببينم كداميك را ترجيح مي دهي: يك زن زيبا يا يك زن باهوش؟
- نه اين نه آن، خودت ميداني كه من كسي را دوست ندارم بجز تو.
Non. La misère d’un jeune homme n’est jamais misérable. Le premier jeune garçon venu, si pauvre qu’il soit, avec sa santé, sa force, sa marche vive, ses yeux brillants, son sang qui circule chaudement, ses cheveux noirs, ses joues fraîches, ses lèvres roses, ses dents blanches, son souffle pur, fera toujours envie à un vieil empereur. Et puis chaque matin il se remet à gagner son pain ; et tandis que ses mains gagnent du pain, son épine dorsale gagne de la fierté, son cerveau gagne des idées. Sa besogne finie, il revient aux extases ineffables, aux contemplations, aux joies ; il vit les pieds dans les afflictions, dans les obstacles, sur le pavé, dans les ronces, quelquefois dans la boue, la tête dans la lumière. Il est ferme, serein, doux, paisible, attentif, sérieux, content de peu, bienveillant ; et il bénit Dieu de lui avoir donné ces deux richesses qui manquent à bien des riches : le travail qui le fait libre et la pensée qui le fait digne.
C’était là ce qui s’était passé en Marius
What joy is joy, if Silvia be not by?
Unless it be to think that she is by
And feed upon the shadow of perfection
Except I be by Silvia in the night,
There is no music in the nightingale;
Unless I look on Silvia in the day,
« Si vous voulez savoir comment votre fiancée vous traitera quand vous seriez mariés, écoutez comment elle parle actuellement à son petit frère.
خانم گرگوار، مشاور خانواده، به آقايان جواني كه در آستانه ازدواج هستند هشدار مي دهد كه: « اگر مي خواهيد بدانيد رفتار نامزدتان با شما وقتي كه ازدواج كنيد چگونه خواهد بود ببينيد چگونه الان با برادر كوچكش صحبت مي كند.»
62. « Pourquoi avez-vous eu treize enfants ? » demande un journaliste à une mère de famille.
« -eh bien, tout simplement parce que, quand j’ai vu que le premier me prenait tout mon temps, je me suis dit que ça ne pouvait pas être pire.
یک روزنامه نگار از مادر یک خانواده می پرسد:
چرا سیزده بچه داشته اید؟
- خوب خیلی ساده است. چون وقتی دیدم بچه اولی همه وقتم را می گیرد با خود گفتم که وضع از این بدتر نخواهد شد .
63. - Pourquoi récites-tu le bénédicité avant de prendre ton bain ?demande une dame à sa fille. Tu sais pourtant que c’est une prière que l’on dit avant le repas.
- Oui Maman, mais quand je prends mon bain, j’avale toujours de l’eau.
مادری از دخترش می پرسد:
- چرا قبل از دوش گرفتن دعای سفره را قرائت میکنی؟خوب می دانی که این ذکر را قبل از غذا می گویند.
- درسته مامان. اما زمانی که دوش می گیرم همیشه آب قورت می دهم.
64. - Chérie, gémit-il, je viens d’avaler une épingle !
- Tiens, en voilà une autre.
مرد شکوه کنان: « عزیز، یک سنجاق قورت دادم!»
بی خیال! بیا این یکی دیگه. -
65.« Voyons, madame, dit le juge d’instruction, après avoir versé l’arsenic dans la tasse de votre mari, vous n’avez eu aucun remords ?
- Si monsieur le juge.
- Ah, qu’avez-vous pensé ?
- Je me suis dit, « ce café est bien chaud, pourvu qu’il ne se brûle pas ».
قاضي: - ببينم خانم ، بعد از اينكه سم آرسنيك را داخل قهوه شوهرتان ريختيد هيچ پشيمان نشديد؟
چرا جناب قاضي -
خوبه، چه فكري كرديد؟ -
با خودم گفتم : «اين قهوه خيلي داغ است. خدا كند لبهايش نسوزد.»
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پری چهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر میروی تن به طوفان سپار

